غروب و غمی که جسمی ست
بزرگترین "دوستت دارم" از دهانِ نیمه بازِ تو خارج شدُ
دِ برو که رفتی...................اَم
با جسمام شروع کردیُ
موتورِ کهنۀ احساسام را به کار انداختی
بعد
به موتورخانه پمپ شدی
غم شدی
که بمانی
رنگت زدم
که بمانی
دره ها دور
خانه های روشن دووووووووور
آبشار و اسبها دووووووووووووووور
تو نزدیک،
جای دیوارهای اتاق
آویزان به چوبپرده-
مبادا مرا رصد کند آفتاب-
کفش
کلاه
لباس مهمانی
ماشین
سفر کهکشانی
لباس زیر
کرم پودر
گرسنگی
لذت بوهای خوب
زندگی!
زندگی من بودی
در هیات مردی
در پناهِ خندهای
نباشی
نه کفش میپوشم
نه آفتاب میگیرم
نه دوبلههای مزخرف farsi 1 را
با ولع نگاه میکنم
دوبلۀ فیلمهای عشقی
با غلبۀ فیلمهای کُرهای،
تو بازیگر نقش اول همهشان هستی...
هستی
هستی که مینوشمُ لب نمیگزم
راه میرومُ نمیایستم منتظر تاکسیهای زرد
میدانم کرایهها گران شده
قیمت گوشتُ نانُ تخم مرغ هم
اما
بی قیمت تویی
که نباشی
اصلاح نمیکنم
کتابهای آشپزی را با ولع به دنبال غذاهای تازه ورق نمیزنم
نمیرقصم
پشت توریِ پنجرۀ آشپزخانه
به خیابان خیره نمیشوم که بیایی
غروب و غمی که میتوانی بپرانیاش
عین پشهای سمج
لهاَش کنی مرد
با بوسهای ناگهانی
که مرطوب است مثل باران
پوشیدنی است عین ژاکت در زمستان
نوشیدنی است عین شرابی 2000 ساله
نوک زبانی است عین"دوستت دارم کوچولو" گفتنهایات،
مست نمیشوم
مگر با نگاهت که امواجش سریع گیجم می کند
به اعتراف میافتم ....به منّ ومن.....هِنّ و هِن....
موتورخانهام به تلقُّ تولوق میافتد
غروبام صبح زود میشودُ
ناخنهایت عین آفتاب به چشمهایام میزند،
زندگی چندم من است؟
چندبار آمدهایُ عین نفسِ اولُ آخرِ هستیام شدهای؟
نباشی
از نودل هم بیزار میشوم
هرگز تن به آب نمیزنم
تنام سنگ میشودُ
موتورخانهام از کار میافتد،
باشی
در تاریکی چشم دارم
میبینم عین عقاب
عقابها عاشق میشوند؟
غذا میخورم
فیلم عشقی میبینمُ لذت میبرم
درس میدهمُ لذت میبرم
میدوم...زمین میخورمُ کیف میکنم
میبینمات
به سرفه میافتی
به خنده میافتم
عشقات خوشمزه است
رسیده است
کال نیست
کال خرمالوهای باغچه هاست
حال تویی
سیبُ هیجان صخرهنوردی تویی
باشی
شیرینکاریهایام را یادم میماند
شکستهایم ریز میشوند
غمهایم به کشوری دیگر میروند-
شاید به دنیایی دیگر حتی-
سلطان میشود
محبتِ ساختۀ تو
بر قلمرو ساختۀ من
و با هم به خریدن میپردازیم،
به این فکر کن که من دارم عاشقات میشوم
من هم بهش فکر میکنم
درست قسمت چپ قفسۀ سینه ام
تو نشستهای....نه.....دَمَر دراز کشیدهای
کفشهای کتانیات را پوشیدهای
سفیداست
من این بیرونم
تا چهارشنبه شود که بیایی
تا همۀ روزها را چهارشنبه بنامی
و
مشتعلام کنی،
در کلاس
در کافیشاپ
پشت همۀ چراغهای قرمز برایت آواز میخوانم
تا غم برود
غروب برود
جسمام
جسمات شود
مهربانیات
ستارۀ اقبالم؛
شکوهی بودُ دروغی
به ستوه آمدم از حرفُ حرفُ حرف....
که میخواهم جیغی شومُ بمانی
که امروزم سرخ شد
مثل پشیمانی دیروزُ ترس از دروغِ شُکوهآمیزت
که دولب داریُ نمیبوسی
نمیخندی
دوچشمات سیاهچالی برای مناند
که کوچکترین معشوقِ در قید حیاتمُ
خیره به نوکزبانی حرفزدنهایی که به آغوش ختم میشوندُ بوسه...
لبهایات را باز بگذار
که باهاشان بخندمُ طبق طبق دلدادهات شوم
که به کیشِ پدری من نیستیُ جوری میبوسیام انگار......انگار.......
که سرخ میشویُ مهر میپراکنی
من پیامبرم یا تو خدایی؟
سبزِ صدایات هم نوکزبانیاستُ پر از پتانسیلِ خاطرخواهی
امروز غمی ریز بر صندلی ات نشسته بودُ تو
با آن قهوهایِ قهوهایِ قهوهایِ عمیقِ چشمهات
خیره به به چشمهام
زلزده بودی به پنهانکاریهایِ عاشقانهات
که به جای گُل
پروانه آوردی
آن هم پنج تا!!
بال بال میزنیُ لب نمیزنی به لبهایی
که فقط سرخ میبینندُ نمیبوسند
وقتش که شود شاگردیات را میکنند
میآموزند نوکزبانی عاشق شوند
شُکوهِ لبخندت
آنچنان به درونم نزدیک است که....
که......
که به دروغ میماند که نیست
و زمان
زمانِ یکی شدن استُ
تو همانی که میخواسته ام
لابهلای واژههایم
بین صفحات جزوههای درسیام
چسبیده به مژههایم
پیچیده در همۀ دعاهایام
در لبخندم
و در برق چشمهایِ فوق العادهام
تویی ....
میآیی
نوکزبانی ابرازِ علاقه میکنیُ غیب میشوی
ردّ خندههایات را میگیرم
سرخ است و گرم....
غروب و غمت که غم من است
سردِ دستهایام
سردِ احساسام
سردِ چشمهای فوقالعادهم....
گرمِ نوکزبانی"دوستت دارم کوچولو"گفتنهایات
گرمِ حرفُ حرف زدنهایات
گرمِ نگاهِ قهوهایِ کشندهات-
کشنده چون سمّی مهلک و ناگهانی-
میدویمُ مغازه به مغازه عاشق میشویم
اگر
دست راستات-معدن بی پایانِ احساست-
گرهی شود کور
بر دستهایام....
مسیح هم اگر میبود
نمیتوانست مثلِ تو دل بِبَرَد از
مسلمانی چون من.....